سفارش تبلیغ
صبا

اخرین مرد

صفحه خانگی پارسی یار درباره

آخرین مرد

آخرین مرد
(1)

آغاز از بعد از پایان!

زمان را نمی دانم . روز است ، شب است، تابستان است یا زمستان. خیلی وقته که همه جا تاریکه . نه تاریک نیست اما روشن هم نیست . معنی ظلمات را تازه می فهمم : در این صحرا . خورشید و ماه را که ماه هاست ندیده ام. این نور عجیبی که جای خورشید را گرفته عجیب سرد است. سرد و مرموز ! بی هیچ شباهتی به نور خورشید یا ماه! گویا پرتوهای این نور تنها برای دیدن منبع آن هستند و هرگز قصد روشن کردن جایی را ندارند. دیگر رنگ ها را فراموش کرده ام. تمام فضای دور و برم را طیفی از خاکستری ها فراگرفته تنها درجه آنها فرق می کند. درختی که بهش تکیه داده ام و مثل من به نابودی دهن کجی کرده خاکستری کم رنگ است. دستهای خودم هم رنگ پوست همین درخت است. اما زمین زیرپایم بیشتر به سیاهی میزند. آسمان اما خاکستری کم رنگ تری است. و تنها امید من. دوردست های ذهنم را که مرور می کنم صدایی به گوشم می رسد: آسمان را دست کم نگیر.

چشم هایم را می بندم . سیری دور و دراز در وجودم آغاز می شود. ناخودآگاه ! بله ، من نمی خواهم . نمی خواهم هر آنچه را که در این مدت بر من گذشته دوباره به یاد بیاورم! من نمیخواهم به گذشته ام بر گردم! اما مگر می شود؟ ... در این چند روز همین که چشم بر هم می گذارم تمام این خاطرات بر من هجوم می آورند . هر چند که می دانند من از آنها متنفرم! هرچند که می دانند من در مقابل آنها تسلیم نمی شوم! همانطوری که تسلیم نشده ام و هنوز زنده ام! من هنوز زنده ام ! و این است تفاوت من . و این است برتری من.

من آخرین هستم . آخرین مرد !

چشم هایم را می بندم. می خواهند عذابم دهند. صدای فریادها در گوشم بیداد می کند. تصاویر خشم و نفرت در پشت چشمانم رژه می روند.  و چقدر از آنها متنفرم!

راه دیگری ندارم . چند روز است که از ترس همین کابوسها نخوابیده ام . به آرامش نیاز دارم. اما کیست که مرا آرام کند. به دوستی احتیاج دارم تا با او درد دل کنم. اما کجاست آن دوست.

چشم هایم را باز می کنم! از همه چیز وحشتناک تر این درختی است که من در زیرش دراز کشیده ام . و چه وجه تشابهی داریم! من آخرین مَردم و این آخرین درخت. نمی دانم درخت هم از اینکه مرا در کنار خود می بیند وحشت زده شده است یا نه! من که از این درخت می ترسم! حسی مرموز مرا وادار کرده به این موجود وحشتناک تکیه بدهم و از او آرامش و خواب را طلب کنم.

چشم هایم را می بندم. باز هم صدا ! باز هم سیاهی! بازهم عذاب روحی ... بی شرف ها ... تنهایم بگذارید.

 

************


سرآغاز

یکی بود یکی نبود!!!
و این بود شروع!
شروع یک داستان عجیب که از اینجا آغاز شد:

هیچکس نبود! نه .... انگار که یکی هست!

از امروز با شمایم . با آخرین مرد! داستانی که از آنجایی شروع شد که گفتند باید هیچ کس نباشد ! اما او ماند ! آخرین مرد بازمانده ای از روزهای سیاه ! با من بمانید تا از آخرین مرد بیشتر بدانیم!

با تشکر فراوان
شهاب